هیچ فرصتی را برای انجام کار خیر از دست ندهید «مصاحبه با ناصر ریاحی» - موسسه خیریه امدادگران عاشورا

هیچ فرصتی را برای انجام کار خیر از دست ندهید «مصاحبه با ناصر ریاحی»

انســانی کــه توفیــق پیــدا میکنــد در حــق مــردم خیرخواهــی و از مشکلشــان گره گشــایی کنــد، در حقیقـت از جانـب خـدا برگزیـده شـده اسـت تـا واسـطه ای باشــد بــرای رســیدن الطــاف الهــی بــه دیگــر بندگانــش. مهنــدس ناصــر ریاحــی بــا ایــن جملــه صحبت هایــش را دربـاره کار خیـر و مؤسسـه خیریـه امدادگـران عاشـورا آغـاز کـرد. در ادامـه پـای صحبت هـای شـنیدنی وی می نشـینیم.

ابتـدا دربـاره چگونگـی آشـنایی خـود بـا خیریه امدادگـران عاشـورا برایمـان بگوییـد.

در ســال 92 کــه بســیج جامعــه داروســازی ســمیناری در بیمارسـتان صحرایـی هویـزه برگـزار کـرده بـود، حاج آقـای فتحیــان، دکتــر دینارونــد و برخــی دیگــر از دوســتان داروسـاز بنـده در آن سـمینار حضـور داشـتند. در حاشـیه آن مراسـم آقـای فتحیـان بـا مـن صحبـت کردنـد و ضمـن معرفـی خیریـه امدادگـران عاشـورا، ابـراز عالقـه کردنـد که بنــده هــم بتوانــم کاری در ایــن زمینــه انجــام بدهــم. بــه همیـن منظـور در مجمـع سـالیانه امدادگـران، بـه دعـوت آقـای فتحیـان حضـور پیدا کـردم و یـک معارفـهای صورت گرفــت و از آن پــس همکاریمــان شــروع شــد.

در مسـیر خیرخواهـی و انجـام امـور خیـر چـرا از بیــن خیریههــا، امدادگــران عاشــورا نظــر شــما را جلـب کـرد؟

ببینیـد مؤسسـان ایـن خیریـه، از جملـه خـود حاج آقـای فتحیـان از کسـانی بودنـد کـه خدمـات بسـیاری در دورهای کـه کشـور در حـال جنـگ بـود، ارائـه دادنـد و انسـانهای شــریفی هســتند و مــن مطمئــن بــودم کــه اینهــا بــا آبرویشــان بــازی نمیکننــد. اینهــا کســانی هســتند کــه اگــر الزم باشــد شــبها نمیخوابنــد تــا کار بــه ســرانجام برسـد و هرچـه از دستشـان برآیـد دریـغ نمیکننـد. ایـن بزرگـواران، هـم از حیـث راهـی کـه در پیـش گرفتهانـد و هـم از حیـث نتیجـهای کـه در پـی آن هسـتند بـرای مـن تضمیـن شـدهاند؛ یعنـی هـم توانایـی و هـم صداقتشـان بـرای بنـده محـرز اسـت.

آیـا تـا بـه حـال شـده از کار خیـری کـه انجـام دادهایـد پشـیمان شـوید؟

خیــر. امــا همیشــه شــرمنده بــودهام؛ چــرا کــه هــر قــدر کار میکنیــم، بــاز هــم کــم اســت. مــا مردمــی صبــور و کمتوقــع داریــم کــه پــای اعتقاداتشــان ایســتادهاند و بــرای باورهایشــان هزینــه دادهانــد، پــس هــر چــه برایشــان خدمــت کنیــم کــم اســت. اجــازه دهیــد خاطــرهای برایتــان تعریــف کنــم. ســالها پیـش، یـک بـار رفتـه بـودم حوالـی خیابـان جـردن، کاری داشــتم، بــا هــزار زحمــت در یــک کوچــه فرعــی جــای پـارک پیـدا کـردم. یـک نفـر آمـد دربـاره یـک نشـانی از مـن پرسـید و مـن هـم گفتـم کـه خـود هـم سـاکن ایـن منطقــه نیســتم و نمیتوانــم کمکتــان بکنــم، یکمرتبــه آن شـخص آهـی کشـید، پرسـیدم چه شـده؟ گفـت دنبال یـک وسـیله پزشـکی هسـتم و آدرسـی که بـه مـن دادهاند مربـوط بـه اینجاسـت، ولـی آن را پیـدا نمیکنـم و خسـته شـدهام. چـون کار بنـده هـم مرتبـط بـا وسـایل پزشـکی اسـت، از او پرسـیدم دنبال چه وسـیلهای هسـتی؟ نسـخه را نشـان داد و دیـدم حلزونـی گـوش میخواهـد. آن موقعهـا حلزونـی گـوش تـازه بـاب شـده بـود و خیلـی از ناشـنوایان بــا اســتفاده از آن میتوانســتند شنواییشــان را بازیابنــد. شـنیده بـودم کـه یکـی از شـرکتها آن را دارد. خالصـه بـا چنـد تمـاس، شـرکتی کـه حلزونـی گـوش داشـت را پیـدا کـردم و آنهـا همـان بـار اول جـواب دادنـد و گفتنـد نامـه را ببرنـد محـل نگهـداری تجهیـزات شـرکت و مهـر بزنند و بیاورنـد تـا کارهایشـان انجـام شـود. بـه عـاوه بـا اینکـه قیمــت ایــن وســیله در آن ســالها 80 هــزار تومــان بــود، مسـئول آن شــرکت کـه داشـتم بــا او صحبــت میکــردم گفتنــد بــه خاطــر بنــده پولــی از آنهــا نخواهــد گرفــت. خالصـه آن شـخص رفـت و کارش انجـام شـد و بـدون هیچ هزینـهای وسـیله را تهیـه کـرد. چنـد وقـت بعـد تمـاس گرفـت کـه مقـداری ترشـی از شـمال برایتـان مـیآورم و خواسـت تشـکر کنـد. مـن هـم بال ً فاصلـه گفتـم مـن اصلـا هیـچ کاره بـودم و همـه ایـن آشـنایی خواسـت خـدا بـود. خالصـه ایـن کار انجـام شـد. از او خواسـتم بـه جـای تهیـه ترشـیها، هزینـهاش را صـرف یـک کار خیـر کنـد. اینهـا را گفتـم کـه بگویـم یـک موقـع اسـت کـه خـدا اراده میکند تـا بندگانـی کـه دوسـت دارد، سـبب انجـام یـک امـر خیـر شـوند کـه بـه نظـرم ایـن لطـف خداسـت و اگـر اعتقادمان ایـن باشـد کـه انجـام کار خیـر توفیقـی از جانب خداسـت، دیگـر حتـی احتمـال پشـیمان شـدن هـم منتفـی اسـت. همیـن کـه مـا حاجآقـای فتحیـان را میشـناختیم و اآلن در یـک سـری امـور خیـر بـا ایشـان همـکاری میکنیـم، از لطـف خـدا اسـت؛ چـرا کـه خیلیهـای دیگـر هـم بودنـد، ولـی بـه هـر دلیلـی نتوانسـتند همـکاری کننـد.

در حقیقـت معتقدیـد کـه کار خیـر از آن دسـته خدماتـی اسـت کـه پشـیمانی در آن جایی نـدارد؟

حــال کــه شــما بــه ایــن مســئله اشــاره کردیــد، یــک ماجــرای جالبــی بــه ذهنــم رســید. ســالها پیــش و در اوایـل دهـه 60 کـه بـا یکـی از دوسـتانم بـرای انجـام کاری بـه اصفهـان رفتـه بودیـم، هنـگام برگشـت او خواسـت تا به منـزل خواهـرش کـه سـاکن آنجـا بـود برویـم تـا هـم یـک دیـداری تـازه کنـد و هـم یـک چایـی بخوریـم. در خانـه خواهـر ایشـان کـه بودیـم، یکدفعـه صـدای گریـه زنـی بـه گوشــم رســید. قضیــه را پرســیدم. گفــت کــه ایــن خانــم شـوهرش در بوشـهر زندان اسـت، فکـر میکند مـن کارهای هسـتم و هروقـت مـن میآیـم بـا گریـه و التمـاس از مـن میخواهـد کاری کنـم تـا شـوهرش از بوشـهر بـه اصفهـان منتقـل شـود. دوسـتم بـه مـن گفـت راسـتی من شـنیدهام دادسـتان بوشـهر بـا تـو دوسـت اسـت، اگـر وقـت داری بیـا یـک سـر برویـم و ببینیـم کاری از دسـتمان بـر میآیـد. مـن هـم قبـول کـردم و فـردا بـه بوشـهر رفتیـم. بعـد از اینکـه ماجـرا را از طریـق همـان آقـای دادسـتان پیگیـری کردیـم، فهمیدیـم ماجـرا از ایـن قـرار بـوده کـه شـوهر آن خانـم کـه جواهرسـاز بـوده اسـت، وقتـی تـازه ازدواج کـرده بودنـد بـرای کار بـه کشـور امـارات مـیرود و از قضـا نمونـه کارهایـش مـورد اسـتقبال یکـی از تجـار بنـام آنجـا قـرار میگیــرد و قــرار میشــود بــه ایــران برگــردد و همســرش را هـم بـا خـودش ببـرد و در امـارات اسـتخدام و مشـغول کار شـود. هنـگام بازگشـت بـه ایـران کارفرمای جدیـدش از او میخواهـد تـا یـک جعبـهای را هـم بـا خـودش ببـرد و او هـم در معذوریـت و رودربایسـتی قبـول میکنـد. جعبـه را بــه یکــی از لنجدارهایــی کــه میشــناخته میدهــد،  غافــل از اینکــه جعبــه حــاوی جواهــرات قاچــاق اســت. خالصـه آن جعبـه کشـف و ضبـط میشـود و ایـن جـوان هـم بـا صداقـت میآیـد همـه ماجـرا را بـرای مأمـوران و مسـئوالن پرونـده شـرح میدهـد و بـا همـه اینهـا به شـش مـاه زنـدان و یـک جریمـه قابـل توجهـی در قالـب جـزای نقـدی محکـوم میشـود و بـه دلیـل ناتوانـی در پرداخـت جــزای نقــدی، حــدود ســه ســال بــود کــه در زنــدان بــه ُــرد. جالــب اینکــه هنگامــی کــه دادســتان بــه ســر میب درخواسـت مـا مجـدد پرونـده را بررسـی کـرد، متوجه شـد کــه ایــن بنــده خــدا میبایســت حــدود شــش مــاه قبــل آزاد میشـده امـا بـه دلیـل کمبـود نیـرو بـرای نظـارت بـر پروندههـا، ایـن موضـوع مـورد غفلـت واقـع شـده بـود. مـن برگشــتم تهــران و دوســتم و آن آقــا بــا هــم بــه اصفهــان رفتنـد. البتـه چنـد روز بعـد آن شـخص بـه مـن زنـگ زد و گفـت بـرای تشـکر میخواهـد یـک تکـه فـرش بـه مـن بدهـد. مـن هـم گفتـم نـه فـرش میخـوام و نـه آدرسـم را میدهــم. هرچــه بــود خواســت خــدا بــود. چنــد وقــت ً گرفتن بعـد کـه آن آقـا قصـد کـرد بـرای شـکایت و احیانـا حقـی کـه از او ضایـع شـده بـود بـه امـارات بـرود، دسـت سرنوشـت او را سـوار همـان هواپیمایـی میکنـد کـه نـاو آمریکایــی روی خلیجفــارس آن را منهــدم کــرد و او نیــز بـه همـراه خیلـی از هموطنانمـان بـه شـهادت میرسـد. تـا مدت ً هـا عـذاب وجـدان داشـتم کـه اصـا چـرا پیگیـر آزادیاش از زنــدان شــدم؟! بــا خــودم میگفتــم در زنــدان کـه بـود الاقـل زنـده بـود. یـک روز کـه در همیـن افـکار بـودم بـه پیشـنهاد مـادرم خدمـت عالمـی کـه مدتهـا او را میشـناختیم رفتیـم و او از مـن خواسـت بـه پیوسـتگی همـه اتفاقاتـی کـه بـه ایـن ماجـرا ختـم شـد فکـر کنـم تا متوجـه شـوم جـز خواسـت خـدا نمیتوانـد بـوده باشـد و بعـد از اینکـه مدتـی بـا خـودم فکـر کـردم، دیـدم حـق بـا ایشـان اسـت و بعـد از آن آرام گرفتـم. البتـه مدتـی بعـد آن دوســت مــا آقــای دکتــر احمــدی رفــت امــارات و کســی کـه جواهـرات را بـه آن مرحـوم داده بـود پیـدا کـرد و او را در جریـان واقعـه گذاشـت. آن شـخص هـم خیلـی متأثـر شــده و گفتــه بــود ایــن کار همیشگی ً شــان بــوه و اصــا فکـر نمیکـرده اسـت در حـد یـک جعبـه معمولـی قاچـاق محسـوب شـود و ایـن همـه مشـکل ایجـاد کنـد. او گفتـه ً میآمــدم بــود اگــر کســی مــرا بــا خبــر میکــرد حتمــا و پیگیــری میکــردم، یــا جــرم را بــه عهــده میگرفتــم و دادگاه را مطلـع میکـردم کـه ایـن بنـده خـدا هیچ نقشـی نداشـته اسـت، یـا الاقـل جـزای نقـدیاش را میپرداختـم. چنــد وقــت بعــد هــم بــه اصفهــان آمــده بــود و بــرای خانـواده آن مرحـوم یـک مغـازه خوبـی خریـداری کـرده بـود تـا الاقـل در فقـدان شـوهر و پدرشـان کمبـود مالـی نداشـته باشـند.

شـما کـه شـیرینی کمـک رسـاندن بـه دیگـران را چشــیدهاید، تاکنــون تــاش کردهایــد کــه دیگــران را هــم دعــوت کنیــد و ایــن شــیرینی را بـه آنهـا هـم بچشـانید؟

صـد درصـد. بنـده اعتقـاد دارم کار خیـر را نبایـد مخفـی کـرد. بایـد آن را اشـاعه داد. مـا در شـغل و صنـف خودمـان آدمهــای موفقــی هســتیم. پــس خیلیهــا میخواهنــد از مــا الگــو بگیرنــد. یکــی از آن مــواردی کــه میتوانیــم الگوسـازی کنیـم، همیـن تصـدی بـه امـور خیریـه اسـت. در موقعیتهــای مختلــف در جمــع دوســتان کارهــای خیــری کــه انجــام میدهیــم و نتایجــی کــه میگیریــم را اعـان کـرده و از آنهـا دعـوت میکنیـم. پیـش از عیـد هــم در یکــی از هتلهــا یــک مراســمی را ترتیــب دادیــم و یـک دعوتنامـه بـا امضـای دکتـر دینارونـد و بنـده بـرای شـرکتهای مرتبـط فرسـتادیم و در آنجـا هـم بـاز بنـده ســخنرانی کــردم و از کارهایمــان گفتــم و از آنهــا هــم ً یـک دعـوت بـه همافزایـی در امـور خیریـه کـردم. اتفاقـا کار جالبـی هـم بـرای امدادگـران عاشـورا کردیـم و آن، این بـود کـه مـن بـه دخترانـم که سـاکن کانـادا هسـتند گفتم در آنجـا، مثـل خیلـی از خیریههـا یـک میـزی بگذارنـد و برایمـان کمـک جمـع کننـد. آنهـا موضـوع را بـا کسـانی کـه میشـناختند در میـان گذاشـتند و خالصـه 20 دالر…   0 دالر… از ایـن و آن جمـعآوری کردنـد و مجموعش را برای ً تحویـل آقـای آهنـی مسـئول مـا فرسـتادند و مـن هـم عینـا روابـط بین الملـل امدادگـران عاشـورا دادم. یعنـی در حقیقـت بنـده نـه تنهـا قائـل بـه اشـاعه کار خیـر هسـتم، بلکـه از اعانه گرفتـن بـرای کار خیـر هـم ابایـی نـدارم و فکـر میکنـم ایـن ً کار خیلـی لذتبخـش اسـت. یـک مـوردی هـم کـه جدیـدا انجـام دادیـم و قـرار اسـت مطـرح شـود، ایـن اسـت کـه دو تا از نوههـای بـزرگ مـن یـک تعـداد دسـتبندهای زیبـا تهیـه ً کردنـد و قـرار شـد آنهـا را ببرنـد بـه بازارهایـی کـه معمـوال بچههــا در آنجــا اســباببازیهای کهنــه یــا بالاستفادهشــان را میفروشـند. آنهـا موفـق شـدند ایـن دسـتبندها را حـدود 21 یـورو و 25 سـنت بفروشـند و مبلغـش را بـه مـن دادنـد تا بیـاورم صـرف امـور خیریـه بکنـم. البتـه در ایـن قبیـل مـوارد مبلـغ چنـدان مهـم نیسـت؛ بلکـه مهـم نفـس کار و عـادت کـردن بـه انجـام کار خیـر اسـت.

در واقـع شـما در اشـاعه کار خیـر، از خانـواده خـود شــروع کردهایــد و فرزنداتــان را از کودکــی بــا ایــن مفاهیـم و معانـی عمیـق انسـانی آشـنا میکنیـد؟

بلـه. سـالها پیـش هـم بـه صـورت دورهای بـه دو مدرسـهای کـه مربـوط بـه کـودکان معلـول ذهنـی بـود سـر مـیزدم و مایحتاجــی نظیــر شــامپو، مالفــه و… بــرای آنهــا میبــردم، یــا پولــش را مــیدادم و مســئوالن آنجــا خودشــان تهیــه میکردنـد. هـر هفتـه بـه صـورت نوبتـی سـر مـیزدم و یـک ً بازخـورد خوبـی بـار هـم بچههایـم را بـا خـودم بـردم و اتفاقـا هــم گرفتــم. دیــدم فرزندانــم دارنــد بــا آن کــودکان بــازی میکننــد و بــا هــم دوســت شــدهاند. در حقیقــت بــا ایــن کار بـه آنهـا آموختـم کـه حتـی اگـر نمیتوانیـد کمـک پولـی داشـته باشـید، میتوانیـد بـه نـوع دیگـری باعـث خوشـحالی آنهـا شـوید. بنـده معتقـدم گاهـی اوقـات ایـن کارهـای خیـر غیــر مالــی و عاطفــی خیلــی بــا ارزشتــر از کارهــای خیــر ً مالـی اسـت.

مطالب مرتبط